نیمکت

موسیقی خیال انگیز زندگی

گناه بلبل
نویسنده : محمدعلی تیموری - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۸
 

پرنده ای را دیدم که قفسش تنگ و دلگیر بود. همش از آزادی می خواند. از دشت پر از شقایق و از کوهساران خرم. از سرزمینی می خواند که انتهایش گل سرخی بود و مردمانش آزاد تر از گلزارها. دلش در قفسی که انسان ها برایش ساخته بودند میگرفت. آخر نمیدانست به چه جرمی در زندان است.

اما افسوس که صاحب آن خیال میکرد از سر لطف و شادمانی است که بلبل میخواند. اما من می دانم! میدانم به چه گناهی در بند شدی! اگر صدایت مثل جغدی و سرشتت مانند کرکسی بود شاید سرنوشتت این چنین نمی شد. آری گناه عاشقان این است.

ای بلبل به تو میگویم که من هم با تو هم قفسم. بگذار گناه ما این باشد.