نیمکت

موسیقی خیال انگیز زندگی

این قافله عمر عجب میگذرد...!
نویسنده : محمدعلی تیموری - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۸
 

داشتم به این فکر میکردم که به راستی عمر ما خیلی زود میگذره. شاید واژه خیلی هم برای این مورد کم باشه. انگار همین دیروز بود که داشتیم با بچه ها بعد از مدرسه تو خیابون های خاکی فوتبال بازی میکردیم. یا اینکه بعد از زنگ آخر مدرسه مثل اسیران زندان گوانتانامو از شوق تعطیلی هلهله کنان به طرف درب خروجی می دویدیم و گاهی هم سر چیزهایی که نمیدونیم اصلا چی بودند با هم درگیر می شدیم.

هنوز نگاه مادرم که دیر برمیگشتم خونه توی ذهنم مونده و صدای بابام که -هرچند خیلی کم صحبت میکرد- توی لاله های گوشم تکرار میشه...

طعم آلوچه ها، بسکوییت های موزی زیر زبونمه.

بوی کیف نو، قمقمه، مداد رنگی رو هنوز دارم میفهمم.

ای خدای من. انگار همین دیروز بود حتی اون حسی که موقع نوشتن توی دفتر نو بهم دست میداد هنوزم دست میده !

انگار همین دیروز بود. شاید هم همین چند دقیقه پیش بود. خلاصه هر چی که بود حالا میدونم دیگه نیست!

این قافله عمر عجب میگذرد

دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب میگذرد