نیمکت

موسیقی خیال انگیز زندگی

سهم ما
نویسنده : محمدعلی تیموری - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٧
 
همه هستند و یار من کـنون خواب است
همه مستند و دل من پر تب و تاب است
گر دنیــا شـــود پر از فــــواره هـــای می
سهم من بی شک نان با جــــرعه ای آب است

 
 
گزارش روز 24 خرداد از زبان یک کاربر
نویسنده : محمدعلی تیموری - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٦
 

در روز 24 خرداد من در یکی از شعبه ها به عنوان کاربر مشغول کار بودم. حوزه ما سیار بود. برای همین مدام در بین سه روستا جابجا میشدیم و آرا مردم را جمع آوری میکردیم. در این روز اتفاقات جالبی افتاد که حداقل برای من تازگی داشت. علاوه بر جنبه کاری که برای ما داشت بیشتر شبیه به یک اردو بود تا برنامه کاری. همیشه دوست داشتم بدونم که فرآیند رای گیری به چه صورت است و اینکه تقلب در انتخابات تا چه حد امکان دارد! صبح زود که ما شروع به کار کردیم افراد خیلی زیادی بودند که انگار برای اومدن ما لحظه شماری میکردند. دیدن این صحنه حس خیلی خوبی داشت. لحظات اول صبح تراکم خیلی زیادی رو شاهد بودیم که رفته رفته از شدت ازدحام کم می شد. ظهر تقریبا لحظات بیکاری ما بود. عصر و غروب دوباره هجوم مردم به پای صندوق ها را شاهد بودیم. از آنجا که ما در حوزه روستایی بودیم جمعیت زیادی طبیعتا وجود نداشت اما در حد و اندازه خودش آمار خوبی بود.(حدود 440 رای)

مردم را می دیدیم که با چه شور و اشتیاقی در صف رای گیری منتظراند که به قول خودشون سرنوشتشون رو خودشون می خواستند رقم بزنند. راستش من از اولش هم به این حرف ها اعتقاد چندانی نداشتم. هنوز تصمیمی برای شرکت در انتخابات نگرفته بودم. اونها با اینکه از امکانات شهری ها برخوردار نبودند و حتی از داشتن یک جاده آسفالت خشک و خالی هم محروم بودند اما مثل من دلخوری چندانی از نظام و دولت نداشتند. شاید دلیلی که باعث شد که آخر سر من هم جز شرکت کنندگان باشم همین امر بود. حتی یه پسر بچه که به سن قانونی هم نرسیده بود آمده بود که با شناسنامه عمویش رای بدهد و من درخواستش را رد نکردم. همین که به سرنوشت کشورش حساس بود و میخواست مشارکت داشته باشد برایمان کافی بود تا اجازه رای دادن را بهش بدهیم. از گروه که در آن بودیم مانند مهمان از ما پذیرایی میکردند و خلاصه آن روز خیلی به ما خوش گذشت.

البته سوتی هایی هم دادیم. مثلا کسی که 17 ساله  بود از زیر دستمان قصر در رفت و ما بدون توجه به تاریخ شناسنامه اش گذاشتیم که رای بدهد!

در راه جابه جایی بین روستا ها در مینی بوس بودیم که یک مردی را دیدیم که میخواست رای اش را به صندوق بیاندازد. برایم جالب بود که رییس شعبه درخواستش را رد نکرد و ما در مینی بوس فرآیند رای گیری را انجام دادیم و او همانجا رای اش را به صندوق انداخت!

قسمت جالب ماجرا شمارش آرا بود. جایی که بیشترین خنده ها و شوخی هایمان با هم گذشت. افرادی که در برگه ها به کریستینو رونالدو و دیگر اشخاصی که کاندیدا نشده بودند(!) رای داده بودند سوژه های خنده مان بود. 

خلاصه هر چه بود گذشت و روزی و شبی خاطره انگیز حداقل برای من ثبت شد.

 

پی نوشت:

روستاها: حدید - بسیتین - گمبزون - از توابع شهرستان ماشهر


 
 
کوچه
نویسنده : محمدعلی تیموری - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۸
 

بازم تو کوچه هستم پیش همون پنجره
تا نکنه قراری که بستی یادت بره

تلنگری میزنم اگر چه دیگه نیستی
هرچند منو ببینی بازم میگی کی هستی

گیتاری که اون شبا همیشه بود رو شونم
حالا میگه که اینجا بی تو باید بخونم

بیا برگرد کنارم اگه هنوز خدا هست
اگه صدام هنوزم واسه تو آشنا هست

کسی بجز یاد تو انگار تو این کوچه نیست
کسی بجز خدا و این دو تا چشمای خیس

آسمون هم به یادت انگار میخواد بباره 
انگار اونم از اون شب خاطره هایی داره

باید برم که شاید حوصلمو نداری
چتری که داده بودم بمونه یادگاری

بی تو دوباره کوچه همیشه سرد و تاره
اگر بگم خدافظ خدا اشکش می باره


 
 
خسته ام
نویسنده : محمدعلی تیموری - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٦
 

خسته ام

خدا میداند که خسته ام

نفس هایم در این لحظات سخت در می آیند

چه خوب بود که الان شانه هایت را داشتم

چه خوب بود...


 
 
صدف یادگاری
نویسنده : محمدعلی تیموری - ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦
 

چگونه فراموشت کنم...؟

صدف یادگاریت هواییم کرد...

خودت که بودی دریا می شد...!